ArticlesStatesmenWoman e-zineًRestorationAYAM contemporary Historical ReviewO.HistoryPublicationsViewpoints and untold eventswith caravan of history(doc)Foreign Policy StudiesNewsمصاحبهwith caravan of history(photo)conferences
صفحه اصلی » مقالات » اوضاع سياسي و اقتصادي آناطولي در ايام شاه عباس

کلمات کليدی :
 همه کلمات
تک تک کلمات

 

نشریه الکترونیکی بهارستان

138

غزه در آتش و خون

 

 

رقص چوبها به مناسبت کودتای 28 مرداد

 

 

پیشینه فرش

 

 

زندگی و اقدامات لارنس آلمانی در ایران
مطیع ترین وزیر امور خارجه ایران
سهم  ساواک در شکل گیری و پیروزی انقلاب اسلامی
محمد باقرخان تنگستانی

اخبارNEWS

فروشگاه مجازي موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران افتتاح شد  |+| بزودی آغاز به کار وب سايت جديد موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران

Google

تاریخ و جلوه های عزاداری امام حسین(ع)در ایران با تکیه بر دوران صفویه

 

 

چند قطره خون برای آزادی

 

 

زندگی سیاسی و اجتماعی آیت الله العظمی حاج سید محمد تقی خوانساری

 

فصلنامه تاریخ معاصر 61-62

فصلنامه تاریخ معاصر ایران

شماره 61-62

 

فصلنامه تاریخ معاصر 63

فصلنامه تاریخ معاصر ایران

شماره 63

کتابفروشی سرای تاریخ

Adobe Reader V 8.0

20.8 MB

 

اوضاع سياسي و اقتصادي آناطولي در ايام شاه عباس 

 

فيروز منصوري

 

براي مطالعه اوضاع نظامي و سياسي دولت عثماني، و وضع اقتصادي و اجتماعي مردم آناطولي در زمان شاهعباس، در مقاله پرفسور آقداغ چنين نوشته شده است:

 

              طولاني بودن جنگهاي عثماني و اتريش، در سال 1596 حيات اجتماعي مردم آناطولي را فلج کرد. روستائيان از کشت و کار دست کشيدند و اين رويداد باعث قحطي در کشور شد. بحرانهاي مالي و کمبود درآمد، صنعت و کشاورزي را به نابودي و نابساماني سوق داد.

 

نويسنده با ارائه آمار و ارقام، نرخ ارزاق عمومي، کاهش عيار آقچه، بالا رفتن قيمتها، مقايسه دستمزد کارگران، افزايش عوارض و مالياتها و ساير اوضاع اقتصادي را در چندين صفحه مورد بحث و بررسي قرار داده و مرقوم مي‌دارند:

 

              نقصان زراعت و کمبود ارزاق و بروز قحطي در کشور، روستائيان را بر آن ميداشت که يا از محل فرار کنند، يا براي امرار معاش، غارت و شرارت را پيشه گيرند و عصيانهاي جلالي و ناامنيهاي محلي را پيريزي نمايند. در جنوب شرقي آناطولي که اکثريت مردم به صورت عشايري زندگي ميکردند، روستاها بيشتر در معرض خرابي قرار گرفته بود و اهالي فرار ميکردند. در سال 1007هـ . ق، قراء و قصبات شهرهاي ماردين و ديار بکر و بيرهجيک اکثرآ خالي از سکنه بودند. در شمال، در ايالت سيواس همچنان وضع وحشتناک قحطي و ناامني برقرار بوده و روستائيان به شهرهاي مجاور و کوهستانها متواري ميشدند.

 

به واسطه بستن جرايم و ماليات سنگين و عوارض متعدد محلي، مردم مجبور به ترک روستا شده به نقاط ديگر مهاجرت ميکردند. دهاتي را که 8 سال و 10 سال خالي مانده بود، به سفارش قضات، زمينهاي دهات مزبور را در مقابل مبلغي عشريه، بيست ساله به ايلات و عشاير مقاطعه ميدادند به اين اميد که آنها در اثر اسکان ويرانهها را آبادان نمايند. بيگلربيگيها و نظاميان قلدر که زمينهاي مفت و مجاني را به نام تيمار يا به رشوت غصب و قبضه کرده بودند، راضي به واگذاري زمين به عشاير و ايلات و مردم روستا نبودند. به استانبول نامههاي اعتراض مي‌فرستادند و از قطع درآمدهاي خود سخن ميراندند. زمامداران و زورمندان دهاتيان را اجير کرده و رعيت خود محسوب ميداشتند و بيشتر به دام‌پروري‌هاي بزرگ ميپرداختند. زمينهاي قراء مرزي و مردم آن به وسيله: ينيچري، قاضي، بيگلربيگي، سپاهي، ارباب عرف و مباشرين آنها غارت ميشد.

 

مأمورين اجرايي و مباشرين واليان ايالات را «لوندها» و «سگبانها» 1 تشکيل ميدادند. آنان را نه براي خدمت به مردم، بلکه براي غارت و اعمال زور استخدام ميکردند. در حقيقت بيگلربيگيها و امراي محلي باعث و باني عصيانهاي جلالي بودند.

 

دولت به منظور اينکه از غارت و چپاول عشاير کرد و عرب در جنوب آناطولي جلوگيري نمايد، به رؤساي عشاير مقام و منصب اعطا ميکرد. والي دياربکر قورد احمدپاشا به ميرمحمدبيک رئيس عشاير ميريملي سنجاق خابور را اعطا کرد تا بلکه عشاير مزبور قراء خالي را مسکون و معمور گردانند. ولي همين شخص بعد از يکسال با در دست داشتن حکومت خابور، با والي ديار بکر درافتاد و به دولت عاصي شد. اختلافات آنها دهات دياربکر را بيشتر به غارت و ويراني کشانيد و باعث فرار سکنه آن ناحيه گرديد. همين جريان درباره عشاير «ميشکي» اتفاق افتاد. در اين کشمکش قدرت و تصاحب حکومت، فقط رعايا ضرر ميديدند و از چپ و راست پا به فرار ميگذاشتند. چه بسا عشاير همديگر را غارت ميکردند، دولت هم يکي را بر ضد ديگري تحريک ميکرد بدين منظور که شايد با قدرت گرفتن يکي از آنان، امنيت در منطقه برقرار گردد.

 

اگر قارايازيچي و برادرش دليحسن رؤساي مشهور جلالي هم از بين ميرفتند، آنان که هوادار او بودند و دوروبرش را گرفته بودند هر يک به نفس خود قارايازيچي شده مردم را ميچاپيدند و مجبور به فرار ميکردند.

 

در سال 1604 (13ـ1012هـ.) از قراحصار 500 خانوار کوچ کردند. دربار چينلي قلدران و اشقياي جلالي و طايفه ترکمن تحت رياست کافر مراد و «بنلي احمد»، با 800 سوار خونريز قرا و قصبات را غارت و مردم را لخت کردند. زنان و دختران را به اسارت گرفتند، سر دختران را تراشيدند و به کارهاي پسرانه گماردند. افراد و اکراد کردعلي و کردحيدر، در ناحيه قرامان پس از يغما زنان و دختران را همراه خود ميبردند.

 

قلدران بزرگ چماق که آنها را «آلتي بلوک» ميگفتند 2 براي جنگ با شاهعباس به ايران رفته بودند. بعد از شکست، در مراجعت به استانبول، دهات را غارت کردند و اغنام و احشام روستائيان را با خود بردند. (ربيعالاول 1014هـ.) اين اقدام چپاولگرانه آنان را در تاريخ «سپاه سورکوني» نام نهادند که يکي از مهم‌ترين علت و خاطره غم‌انگيز فرار فقرا و ضعفا از منطقه به شمار آمد. همين سپاهيان عثماني زنان زيبا را ربوده با خود مي‌بردند.

 

آدمهاي بيکار و تهيدست نيز گاهي با زن و بچهشان به گروه جلالي ميپيوستند و غارت انجام ميدادند. اهالي شهرها براي رهايي از چپاول و مرگ «فديه نجات» ميپرداختند.

 

جلاليها به هر شهر و روستا ميرسيدند، پس از غارت اموال خانهها، گاو و گوسفند را با خود برده در ساير جاها ميفروختند. آغاجدان پيري با 700 لوندوسکبان، قيصريه را محاصره نمود و آب قلعه و شهر را قطع کرد. گاهي اشقيا افراد خانوادهها را ميکشتند اموالشان را ميبردند.

 

دولت مرکزي از عهده ياغيگران برنميآمد و نميتوانست امنيت برقرار نمايد. هيچ؛ به اشخاص ماجراجو و رؤساي جلالي، بيگلربيگي هم ميداد. اين اقدام ناشايست و نسنجيده دولت، اوضاع را بيشتر وخيم کرد.

 

براي کسان فرومايه و بيفرهنگ، بيکاران و بيزاران از کار و کشاورزي و روستانشيني، تهاجم و تجاوز و چپاول، سرداري و سرکردگي عدهاي از اشقيا، سرگرمي و حرفه حساب ميشد. دهاتيان بيکار و لوندها دوروبر قلدري را فراگرفته به چپاول و زورگويي پرداختند. چون مردم زورشان بدين قلدرها نميرسيد و دولت هم از عهده آنان برنمي‌آمد، آنان نامور ميشدند.

 

قارايازيچي يکي از غلامان سراي اندرون بود. به امارت و واليگري رسيد و سنجاق بيگي دريافت کرد. اين بدعت و حمايت از ياغي و چپاولگر، رسمي شد و دوام پيدا کرد. ينيچريان استانبول هم همين راه را در پيش گرفتند و در شهرهاي بزرگ براي خود محل و مقام به دست آورده و براقران و امثال خود برتري يافتند.

 

کساني که از طريق سوابق و سلسله مراتب و طي مدارج نميتوانستند به مقامي برسند «روستائيان بيکار و ترکان آناطولي را دور خود جمع کرده از طريق غارت به نان و نوا ميرسيدند.»

 

پروفسور آقداغ ضمن بحث از بيتوجهي دولت به نتايج نوازش قلدران و مقامبخشي به ياغيگران، از عاشقهاي نوازندهاي که در کوي و برزن سران جلالي را مدح نموده، تصنيف و ترانه درباره آنها مي‌سرودند، سخن رانده و چنين نتيجه ميگيرند:

 

              از زبان مردم قلدري و ياغيگري را ستودن، سران جلالي را در تصنيف و ترانهها مدح گفتن، به نام آنها سرود و داستان ساختن و به وسيله عاشقها در دهات و قصبات با آهنگ حزين آنها را به گوش مردم رسانيدن، چنين نتيجه ميداد که جوانان روستائي با گردآوري چند لوند به چپاول و جلاليگري روي مي‌آوردند تا از تمجيد و تحسين‌هاي عاشقها برخوردار شوند. سرگروه جلالي و ياغي نامور بودن، براي آنها نهايت آرزو به شمار ميرفت.

 

در سال 1603 دليحسن بيگلربيگي بوسني شد. اعطاي منصب و مقام در حقيقت عفو عمومي شورشيان جلالي به حساب آمد. نوح پاشا به عنوان اعتراض گفته بود: دادن مقام بيگلربيگي به دليحسن، هفتاد دليحسن ديگر را به وجود خواهد آورد. ذوالفقار پاشاي جلالي حاکم قيصريه بود. قارايازيچي بيگلربيگي اماسيه و چوروم را داشت. قلندر اوغلو محمد در آنکارا و جلاليهاي ديگر در ساير شهرها حکمراني مي‌کردند.

 

لوندها در مسافرتهاي خود به قراء و قصبات، به عنوان مأمور والي يا بيگلربيگي، وسيله مردم روستا پذيرائي مي‌شدند. اکثر آنان سربازان مزدور و مجرد بودند، افراد متأهل نيز به واسطه دوري از خانواده حکم مجرد را داشتند. اين اشخاص به زنان و ناموس روستائيها تجاوز ميکردند.

 

در سال 1603 وقتي که دَلي فرهادپاشا با نيروهاي نظامي عازم سفر ايران بود، ضمن عبور آنان از بورسا، مردم به سردار شکايت کردند که: بعضي از سربازان زنان را ميبرند. پاشا با قيافه حق به جانب پاسخ داده بود: «انتظار داريد مرا ببرند؟» 3

 

در مقابل اين همه تهاجم و ستم همهجانبه، در حالي که بيشتر از غارت و ظلم جلاليان، عوارض و جرايم و مالياتهاي سنگين دولت انسانها را به وحشت انداخته و روستاها را ويرانه کرده بود، بهترين وسيله رهائي از انواع بلايا اين بود که روستائيان بيکار و ناچار گروههاي مسلح تشکيل داده يک قسمت از سرزمينهاي مجاور را غارت نمايند، يا اينکه ترک ملک و مال نموده با اهل و عيال به نقاط امن فرار کنند.

فرار بزرگ و بيسابقه در سال 1603 (1011ـ1012هـ. ق) آغاز شد. فرار مردم بيپناه و فلکزده روستاها به سه صورت زير انجام ميگرفت:

 

1. با اخذ جواز از دولت، در جاهاي مناسب قلعههاي کوچک محصور به سور و خندق ميساختند و در آنجا اسکان و پناه ميجستند.

2. به درهها و جنگلهاي دور از جاده ميرفتند و در چادرها و يا بناهاي موقت ميزيستند.

3. به ولايات دور، مخصوصآ به شهرهاي مرزي شرق مهاجرت ميکردند.

 

با اين وصف، اوضاع به قدري وخيم بوده که ساختن قلعه نيز دردي را دوا نميکرد. زيرا قلعهاي که امسال از طرف دولت براي اسکان رعايا بنا ميگرديد، دو سال ديگر همان قلعه مرکز ياغيان جلالي ديگر ميشد و ساکنانش بر عليه حکومت قيام ميکردند. دولت نميدانست قلعه بسازد يا تخريب نمايد.

 

خود خراب کردن قلعه ياغيان، بر عده ناراضيان ميافزود. تنها جاي امن براي مردم آناطولي، استان روم ايلي بود و شهرهاي شرقي در جوار مرزهاي ايران و ترکيه. بيگلربيگي ارزنالروم در سال 1602 به استانبول گزارش ميکند که: «در اثر فرار مردم و ويران ماندن قراء و قصبات، درآمد استان تکافوي حقوق سربازان را نميکند. رعاياي مرعش، سيواس، و ارزنالروم جلاي وطن کرده به شهرهاي مرزي شرق کوچ کردهاند.» 4

 

صفحه 2

 




نام:                
*رايانامه( Email):
موضوع :
*نظر شما:


تماس با ما : 38-4037 2260 (9821+) - Info@iichs.net

کليه حقوق اين سايت متعلق به موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران مي باشد
درج مطالب در سایت لزوماً به معنی تاييد آن نيست

استفاده از منابع اين سايت با ذکر ماخذ مجاز است
بهترین حالت نمایش: IE8 یا نسخه بالاتر